حكيم ابوالقاسم فردوسى
211
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
رستم به سخنان ناهشيوار و تلخ كاووس دل آزرده شد . رنجيده خاطر شاه را به حال خود رها كرد و با همراهانش به سيستان رفت . پس آن گاه كاووس طوس را نزد خود خواند و فرمود سپاهى گران براى جنگيدن با افراسياب آماده كند . سپس نامهاى پر از خشم و جنگ براى سياوش فرستاد . در آن نامه نخست آفرينندهء جهان ، خداوند ماه و كيوان و بهرام را ستود پس آن گاه نوشت : شنيدى كه دشمن به ايران چه كرد * چو پيروز شد روزگار نبرد كنون خيره آزرم دشمن مجوى * برين بارگه بر مَبَر آبروى منه از جوانى سر اندر فريب * گر از چرخ گردان نخواهى نهيب نرفت ايچ با من سخن زاشتى * ز فرمان من روى برگاشتى تو با خوبرويان برآميختى * به بازى و از جنگ بگريختى در بىنيازى به شمشير جوى * به كشور بود شاه را آبروى رستم نيز هرگز از اندوختن گنج و خواسته سير نمىشود ، از اين رو ترا برانگيخت به ديدن آن مرده ريگ و تحفههاى كم ارزش رام و خام شوى و دل از جنگ جستن بپردازى . چون نامه را خواندى آمادهء جنگ شو و اگر به تورانيان مهر و دوستى مىورزى و پيمان شكنى را ننگ و گناه مىشمارى سپاه را به طوس بسپار و پيش من بيا . گروگانها را در بند كن و پيش من بفرست . سياوش وقتى نامهء پدر را خواند دلش پر درد شد . در دل گفت اگر صد مرد گروگان را كه همه دلير و از بستگان نزديك افراسياباند در بند كنم و پيش كاووس بفرستم ، و او بىدرنگ آنها را بر دار كند به درگاه پاك يزدان از اين پيمان شكنى و گناه بزرگ چه پوزش برم ؟ و اگر پس از آشتى جويى و خوردن سوگند بر تورانيان بتازم جهانيان در بارهء من چه